می زنی …
حس می گیری آرام …
و نجوای بلند سر می دهی بغض نسل ندیده ات را
می زنی …
انگشت پایین و بالا می بری …
و نمی بینی رگه های امید در براقی حلقه چشمانت را
می زنی …
شاخه به شاخه می روی آموخته هایت را
و اینبار شاید ببینی غم سنگین و درد آور چشمهای مرا …
باز هم می زنی …
کوبیده تر اما بگونه ای رقت آمیز …
……………………………………….
…………………
…………………………..
……………..
………………………………….
یک چند لحظه ای نزن!
آرام که شدی بگو: …
… : چه چیز در کلام و آهنگ واره هایت اینچنین مرا فرو برده است در سراب افسوس؟
… تو بگو!
سلام
راستش من در ادبیات سر رشته ای ندارم گرچه ادبیاتم هیچوقت بد نبوده و حتی یه زمانی سودای داستان نویس شدن در سر داشتم و یه کارهایی هم کردم اما بعدا در دنیای دیگه ای که ساختم اونو از یاد بردم.
اما تضاد رو بوضوح دیدم در این متن.اگرچه نیازی نیست هر متنی که به ذهن میاد لزوما شاعرانه یا ادبی باشه اما این مهمه که در چه وقت از چک چک قطرات عمرت این سخنان به ذهنت پا میگذارن و در چه وقت آستانه ذهنت رو جولانگاه نبرد حس و کلام می کنن.
فکر کنم بیشتر از این بنویسم آبرو ریزی میشه…
تسنيم: نميدونم منظورت از تضاد دقيقا چي هست ولي اين متن نه شاعرانه هست و نه قطعه ادبي. من در ” نامعلوم ” برداشتهايي كوتاه از يك ملاقات دوستانه رو تصوير كردم اون هم براي اينكه قاب تصويري از اين ملاقات رو كه برام خيلي اهميت داشت، در اينجا داشته باشم.
… نمي دونستم به ادبيات هم علاقه داشتي يا شايدم داري.
يه سئوال: در مورد دنيايي كه ساختي چقدر احساس رضايت داري؟
به نظر تو شبی که ما خاموش می شویم ، تاریکی حسرت سیاه تر است یا ظلمت افسوس ، اولین فکر بعد از اولین سکوت چیست ؟ اولین چیز که می بینیم ؟ اولین چیز که می گوییم؟ اولین حس زیستن بدون اکسیژن چه رنگی است؟ آینه از آن به بعد چه معنی برای ما دارد؟ اصلا روز است یا شب؟
تسنيم: راه رفته را نرفته ام …
و چه مي دانم پشت اين تصوير چيست؟
سلام تسنيم جونم خوبي؟
چند وقته ازت بي خبرم.
تسنيم: خوبم؛ خوب خوب!
فقط مثل هميشه درگيرم و باز هم مثل هميشه وقت كم دارم.