فكر مي كنم : ” چه چيزي معذوريت هاي ما رو براي از هم دور بودن تعريف مي كنه؟ “
فكر مي كنم : ” چه چيزي باعث ميشه من بخوام جوياي احوال تو باشم اما اين خواستن تنها در حد خواستن باقي بمونه بدون اينكه تو بدوني من چه خواسته اي داشتم. “
فكر مي كنم: ” چرا ما بايد به جبر برداشتهاي نادرست از هم دور باشيم ،آيا غير از اينه كه ما همگي به محبت همديگه احتياج داريم؟ “
فكر مي كنم: ” اي كاش ميتونستم فرياد بزنم :” لطفا با چشمهاي شكاك نگاه نكنيد !!! ” “
فكر مي كنم: ” زبان قلبها شايد تنها روزنه باقي مونده باشه براي اينكه تو و اون ديگري و اونكه با فاصله اي دور يا نزديك در جمع ماست بدونه : ” من همه شما رو حتي تويي كه آزارم مي دي رو دوست دارم ، دوست دارم چون تنها دوستي ثروت ماندگاره! ” “