دلت که میگیره به همه چیز گیر میدی… دلت که میگیره فکر می کنی دنیا شدیدا کوچیک شده… به دستهای تنومند خشن فکر می کنی به آوار کلمات برنده… نفست به شماره می افته وقتی به چشمهای معصوم باران یک ساله فکر می کنی… هنوز لرزه صدات وقتی با مرد نه!! نامرد تو فروشگاه صحبت می کردی رو به یاد دارم……من شرمنده رفتار مرد ایرانی هستم… و تو چه بزرگواری… مرد هموطن خاطره بدی از مردهای ایرانی تو ذهن تو به جا گذشته…کالسکه باز نشده باران لباسهایی که هرگز به تن نازنین دخترکت ننشستن حتی دندون گیر صورتی… وای که تو چه صبوری و چه بزرگوار.
(برای دکتر زی…..یک دوست نازنین غیر هم زبان ، یک فرشته تنهای معصوم… براش دعا کنید تا زودتر دستای کوچولوی بارانش رو در دستاش بگیره…)
من شرمنده ام
می 13, 2007 بدست تسنیم