فرودگاه امام خمینی زیر قطرات نم نم بارون و سکوت دوست نداشتنی اش دلگیر به نظر می رسه ….ساعت 4.5 بعداز ظهر روی صندلی لم دادم و مثل همیشه زیر لب آیت الکرسی می خونم آخه شدیدا به من آرامش میده…مسافرها یکی یکی سوار میشن اکثرا جوون و تعدادی هم میان سال هستند ، دخترهای تنها که تعداد قابل توجهی از مسافرها رو تشکیل میدن و حس کنجکاوی بقیه رو تحریک می کنن ، نمی دونم چرا تنها سفر کردن دخترا سئوال برانگیزه ولی در مورد پسرا…؟؟؟!!
“خانومها و آقایان…..”این بار یه نگاه الکی هم به حرکات مهماندارها نمی اندازم دلم نمی خواد فکرای ناجوری بکنم اما چه کنم که اشتباه کردم و حرکات شدید هواپیما باعث بهم خوردن آرامشم میشه…
“خانومها وآقایان اقامت خوشی را در جبی برایتان آرزومندیم به امید…” دقت کردید جبی!!! ظاهرا خانوم مهماندار دچار شیرین زبانی بودند!!!
تاریکه منظورم هواست ، دبی در اولین قدم رطوبت شرجی و گرمای بالای نمی دونم چند درجه اش رو به من تحمیل کرد ، توی یک دست باد بزن گرفته بودم و دست دیگه چمدان و کیف لپ تاب رو کشون کشون با خودش می آورد ، از دست راستم دوربین آویزون بود و……گیت خروج و زنان محجبه عرب که مسئول کنترل بودند جالب بود و البته همراهانی که روسریشون روی مانتو افتاده بود و موهای نامرتبی که خودنمایی می کردند و….
راهروها رو از سر گذروندم و به تابلوهای رو سر گرفته استقبال کننده ها نگاه می کردم ….. “خانوم ….؟؟!”
” سلام خودم هستم ، شما ….!! ” ” بفرمایید ماشین نزدیکه حتما خسته هستین” ” نه اصلا ..”