Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

نا معلوم

می زنی …

حس می گیری آرام …

و نجوای بلند سر می دهی بغض نسل ندیده ات را

می زنی …

انگشت پایین و بالا می بری …

و نمی بینی رگه های امید در براقی حلقه چشمانت را

می زنی …

شاخه به شاخه می روی آموخته هایت را

و اینبار شاید ببینی غم سنگین و درد آور چشمهای مرا …

باز هم می زنی …

کوبیده تر اما بگونه ای رقت آمیز …

……………………………………….

…………………

…………………………..

……………..

………………………………….

یک چند لحظه ای نزن!

آرام که شدی بگو: …

… : چه چیز در کلام و آهنگ واره هایت اینچنین مرا فرو برده است در سراب افسوس؟

… تو بگو!

دعا

… و دعا کنید که دعا شنیده شود.

صبح خيلي اتفاقي يكي از همكاراي آموزش رو ديدم، خوش و بش مي كرديم كه بحث كشيد به اموزش و اينكه قراره برامون كلاسهاي توجيهي بذارن، اين همكار با هوش تازه يادش افتاد كه كلاسها از ديروز شروع شده و بعد كه تعجب من رو ديد گفت: “خانوم شما چرا ديروز نيومديد؟!” منم كه كلي سورپرايز شده بودم!!! شال و كلاه كردم تا مسئول مربوطه رو ببينم اما دريغ از وجود يك انسان شريف به نام مسئول آموزش چرا كه ايشون رفته بودند به شغل دوم،سوم و يا چهارم، پنجمشون برسن! ( اين آقا تا جايي كه من سرشماري كردم سه مسئوليت بي ربط در محل كار و دو مسئوليت بي ربط تر در بيرون دارن! ) … رفتم اتاقم و توضيحات مختصري به هم اتاقيم كه اتفاقا كارهامون هيچ ربطي با هم نداره! دادم و كيفم رو برداشتم … اتاق مسئول واحد بسته و ايشون در جايي كه من نمي دونم كجا بود حضور داشتند! … منشي رئيس  بزرگ هم هاج و واج به من نگاه مي كرد و نمي دونست من بايد مرخصي بگيرم يا ماموريت؟ كه پس از كش و قوس اندكي يه مرخصي ساعتي براي روز مبادا گرفتم كه بدون اطلاع نرفته باشم تا بعد تكليف خروجم رو مشخص كنم … ( ‌همه اين اتفاقها در عرض 10 دقيقه گذشت )

رفتم ساختمون آموزش ولي … خانوم مسئول برگزاري دوره گفت: ” متاسفم رئيس بزرگمون اسم شما رو خط زده “… ” چرا؟” … ” غيبت غير موجه” … پله ها رو با خونسردي طي مي كنم تا به مقر رئيس بزرگ برسم … رئيس بزرگ در اتاق جلسه تنهايي با خودشون جلسه گذاشتند و حالا حالاها جلسه شون تموم نميشه!!! … دو عدد همكار مذكر هم كه وضعيتي مشابه من داشتند مشغول مزه پراني بودن بجاي اينكه مشكل رو حل كنند …”خانوم زبردست شما چرا نيومده بوديد؟ ” ( جمله اي كه از زبون 50 نفر شنيدم) … “راستش از اونجايي كه من خودم پيگير برگزاري كلاسها بودم و باز هم از اون جايي كه با ارواح مسئولين مربوطه ارتباط ندارم نمي دونستم كلاسها برگزار شده ” ( اين جمله تا آخر كلاسها بيش از 30 بار تكرار شد ) … بگذريم كلي برنامه براي ادب كردن متخطيان مربوطه دارم! حالا بايد فردا گوش كسي كه خطاكار بوده رو بگيرم و در ادامه نامه من غلط كردم رو از ايشون گرفته و به مسئول برگزاري بدم تا بتونم سر جلسه امتحان حاضر بشم.

كلاسها صبح ساعت 10 تا 1.5 ظهر و بعد از استراحت يك ساعته ناهار 2.5 تا 6 بعد از ظهر تشكيل مي شن و آخر هفته هم امتحان مربوطه برگزار ميشه … و چون من افتادم رو دنده چپ، در تمام كلاسهاي امروز كلي سئوالات اشك در آور براي اساتيد محترم مطرح كردم كه اين رويه تا روز آخر ادامه خواهد داشت با اين حساب روز امتحان رو خدا بخير كنه! حالا هم ساعت 2 شب نشستم و شرح ما وقع مي نويسم براي اينكه يادم نره براي ارتقا در سيستم هزاره، بي مسئوليتي درس اولي بود كه گذرونم!

باراك حسين اوباما ، سياه پوست ، آفريقايي تبار ، دو رگه ، دمكرات ، مسيحي ، كانديداي رياست جمهوري ، آمريكا ، واقعيت ، ترديد ، موافق ، مبارز ، بازي ، سياست ، نمايشنامه …

بي خيال

بين لبخند و نقش بندي شوق در برق چشمهايم تنها اندكي فاصله است،

اما تو نگاه نكن!

گام هاي آرامم را نبين!

فلاش بك هاي ذهنم را نخوان!

بهانه گيريهاي روزانه ام را بي خيال!

بي اعتنايي صبح گاهي ام ، تكرار مكرر خاطراتم ، دلواپسيهاي زنانه ام ، پر گويي عصرانه ام ، بي خوابي شبانه ام ؛ همه را در صندوقچه عادت بگذار! كليدش را بينداز در آسمان ابري ام.

Older Posts »